دنیای تازه، اپیزود اول صحنهی ۱دنیا خاموش بود وُچشمِ پنجرههابه کوچههای بی پچ پچ خیرهبسته میشد،تصور رویا، مخدری بودکه در دود ماشینهاحقیقت را در نفسهای آدم میخشکاند،صدای خندهچیزی جز فریبِ امواج صداها نبودکه مسکنی میشدتا گوشها را به نشنیدن دردعادت دهد،و زندگیچند لحظهی خاص بودکه خاطراتت را میبرد به جنگلمیبرد به نیزه و چخماق،بچهای متولد میشدپای گاوی چاق میلنگیدصاحب غاری بزرگ میمردیا زنی زیبامسیر رودخانه را گم میکرد(دنیا خاموش بود و شعرتفقط پاورقیِ خاطرات چند دختر بچه بود...)و فکر میکردیچطور میشود در کوچهای عشق...
ادامه مطلب