بعدترهاوقتی که با یک عصای چوبیاز کوچههای کرج عبور میکنمشاید شعرهای نوتصاویری چند بُعدی باشندکه سیگنالهای قلب رااز پیچ و خمهای مغز آدم جدا میکنندکه خاطرات رااز عمیق ذهنروی هدستهای آن روزی میپاشند،همانجا حتماچشمهایت را در وبلاگم خواهم کشیدو پشت آن دایرههای درخشانیک دریای آبی رسم خواهم کردکه روی موجهای پریشانشهزار قایقپر از آرزوهای قدیمیبه سمت بینهایت میروندآن روز منحنی چشمهایت راپر از زمزمههای انسان خواهم کشیدکه میخواهند زیباترین ترانهها رابه کودکان بیتاریخبیاموزند،و بعد چندبار پلکهایت راباز و بسته خواهم کر...
ادامه مطلب