به سان یک مجسمهساز
به جان یک شبپره
که پریده در جانم
دست میبرم و بنا میکنم
به آن خمیرهی جانآلودش
تندیس تو را
ای که به سان تجسم زندگی
بر جان تو
چشمهای خدا را
بنا کرده است
جهان
به سان جان بهارآلود تو
بنا میکنم هستیات را به هر گوشهی دل
که تویی
به هر جایی که دستم
که مغزم
میرسد، که دستم را بگیری
که مغزم را...
- مقدمه، آرامش قبل از طوفان
موهایت،
آن پیچ و تاب و تابهای پر پیچِ پیچش تابهای موهایت
موهایت که پیچیده بر تمام تندیس تو
پیچیده بر تمام من و تو
تابیده تا گرمایش آغوشی
که پیچیدهام در تو
مثل موهایت،
موهایت و پیچ و تابش بر خاطراتم
چطور باید بکشم
که نپیچد بر حجم هجمهی خیال تو
خیال موهایت...
چشمهایت،
نهیبِ چشمهایت بر عمیقِ گیجِ حضورم
که در عمقِ هست و نیست
صدای نگاهت
تا شرم از شنیدنِ
عمیق جان تو در ژرف وجود ما،
چشمهایت
با آن جاذبهای که میکشد به درون جهانی را
که سیاهیست پادشاه
در عمق چشمهایت...
برچسب:
نویسنده: مهتاب جعفرینژاد