(اول باید بگویم
آخر این شعر دوباره عاشقت شدم
از بس که مدام تداعی شدی
در پیش بوسههای خیالیام)
داستانم را برایات گفتهام؟
روزهای اول به شکل حزن چشمهای تنهاییات درآمدم
مگر من را پیدا کنی
من را ببوسی
من را تمنا کنی
اما تو از این حرفها بیخیالتر بودی
تو تمام سنگها را آب میکردی
چطور خیال کردم سنگ تو را میشود آب کرد؟
بانو
چقدر که دلت همیشه دلم را هوایی میکرد
آنقدر که هوس داشت شعرهایت را بغل کند
برود پشت آفتاب
و سبز شود تا همیشه
بعد هم به شکل دستهای عاطفه درآمدم
مگر صورتت را لمس کنم
و تو دیوانهی محبت شوی
اما تو از این حرفها عاقلتر بودی
تو زمین زیرپایت را در هر قدم فرش میکردی
چقدر احمقانه که من در ذهن تو رقص کنم
بانو یادت میآید
من تمام طلبم چند آیهی امیدبخش بود و
تو محمدترین پیامبری که نازل شده بودی
و بعد به شکل یک یاس درآمدم
مگر من را بچینی و شبیه مادربزرگ مرجان در سینهبندت بریزی
و من عطر ناچیز حضور تو باشم
اما تو از این حرفها زیباتر بودی
و بعد به شکل خودم در آمدم
تا ناامیدیام را روی شانههای کسی بغض کنم
و بین این همه آدم
کسی جز تو دستهایام را نگرفت
(حرف بزن
کلمه شروع انسان است
حرف بزن
کلمه شعور زندگی است
حرف بزن
بدون حرف تمام ما مردنی هستیم)
حرف بزن و بگو پشت تمام این شعرها خودت را دیدهای
خودت را دیدهای که چطور مثل روز اول شوق آبیِ حرفهایت دیوانهام میکند
و خودت را دیدهای که چقدر ثانیه ثانیه زیباتر میشوی
بال در میآوری
پرواز میکنی
سرم را بالا میآورم
لبخند میزنی
فرود میآیی روی چشمهایم
روی دستهایم
روی تمام هستی من
روی تمام تنهاییها
روی تمام پوچ پوچ گلهای مصنوعی مغزم
روی تمام انسانی که داشت تمام میشد
داشت
تمام میشد
و از تو باز روی دو پا ایستاد
مرگ را زندگی کرد
تنهایی را زندگی کرد
آزادی را زندگی کرد
و بعد تو بودی و
او زندگیاش را زندگی کرد
برچسب:
نویسنده: مهتاب جعفرینژاد